مهمون عزیز...
بازم سلام خوشگل مامانا،
ببخشید که این مطالب رو دیر برات مینویسم،آخه این روزا به خاطر تبلیغ جشنواره که شما توش شرکت کردی خیلی کار داشتم.
تقریبا دو هفته پیش بود که بابایا زنگ زد و گفت که علی آقا اینا از مشهد اومدن.من خیلی خوشحال شدم چون واقعا خانواده خوبی هستن و اینکه یه پسملیه خوشگل دارن که شما میتونستی باهاش حسابی بازی کنی.
بابای هستی که میشه پسر دایی بابایا همه ی مارو دعوت کرد خونشون و شما سه تایی تا تونستین با هم بازی کردین.

![]()
فردای اون شب هم همگی با هم رفتیم پارک ارم که شما کارهای خارق العاده انجام دادی.
چی کار کردی؟
٥ بار اسب سوار شدی و ٤ بار ماشین و با عمو میثم هم رفتی آبشار بازی کردی.وقتی برگشتی همش داشتی تعریف میکردی که چه جوری اومدی پایین و حسابی حال کرده بودی.![]()

خیلی خوشحال بودی و بهت خوش گذشته بود طوری که الانم میگی بریم پارک ارررررم.![]()


مهمون عزیز...
